تبليغاتX
به روز e به روز
به روز e به روز

نپرس بی تو کجایم، دلم شکسته و تنهاست                درون خانه دنیا

روزی که اشک چاره گر دردهای خسته است،               روز دیگری است

امروز اشک درد مرا بیشتر کند.  . . . . . . . .                 نپرس بی تو کجایم

زل می زنم به قله ی کوهی که روبروی من است و از چارچوب پنجره خودنمایی می کند. امروز عجیب دلم برای تو تنگ شده است. زل می زنم به به سترگی و زیبایی کوه و دلم تنگ تر می شود. کاش نشانی از ترا در کسی بیابم. اشک قلبم را پر می کند و چشم هایم را می سوزاند و بیرون می غلطد.

امروز عجیب دلم برای تو تنگ است. چه اشتیاق دردآلودی و چه نیاز بی سرپناهی...

حتی سطرهای کتابم هم یاد ترا در من زنده می کند. عکس تو را در میان کلمات آن می توانم ببینم، می توانم بخوانم. آه، اشک دوباره جان مرا آتش می زند و بی آنکه بخوانمش کلمات را در خودش غرق می کند.

اگر روزی کسی را بیابم که بوی ترا بدهد و نشانی از تو در وجودش داشته باشد؛ این عشق بی حساب را در وجودش می ریزم و به عشق تو – که به عشق من نیازی نداشتی – جانش را، سیراب می کنم.

معشوق بی بدیل من! امروز عجیب دلم هوای ترا کرده است. نمی دانم چند سال و چند زمانه ی دیگر را باید سپری کنم تا بیابمت؛ اما نمی دانم چرا حال اینگونه بی تابت شده ام، تو بی تابیم را دوست داری؟
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 14:8 توسط Jijal| |

دهه ی 10 تا 90 را در ادامه مطلب ببینید ...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:14 توسط Jijal| |
چهاربرادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند.
چند سال بعد، بعد از شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد فرستادن صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ...
دومی گفت: من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.
سومی گفت: من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره...
چهارمی گفت: همه تون می دونید که مادر چه قدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و می دونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه، چون چشماش خوب نمی بینه. من راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که می تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته. من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال، هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه.
برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از تعطیلات، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت:
میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه... من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم. به هر حال ممنونم.
مایک عزیز، تو برای من یک سینمای گرونقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50 نفر رو داره. ولی من همه دوستامو از دست داده ام، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام. هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم، ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم. من تو خونه می مونم، مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم.
ملوین عزیز ترینم، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی.
جوجه خیلی خوشمزه بود! ممنونم!
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:18 توسط Jijal| |

اگر از طرفداران هنر و خصوصا نقاشی و طراحی باشید سایت geliografic را از دست ندهید . این سایت شامل نقاشی های فوق العاده زیبا در ۵ موضوع متفاوت می باشد . طرح ها و نقاشی های این موضوعات هر چند وقت یک بار به کلی تغییر و طرح های جدید اضافه می گردند . در هر حال اگر از علاقه مندان هنر هستید به اینجا بروید و بدانید  قطعا در بعضی از تصاویر سایت غرق خواهید شد !

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:48 توسط Jijal| |
كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد 
 همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي 
 او پاسخ داد: ممكن است .
روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!
او گفت: ممكن است.
پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست .
همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري .
او پاسخ داد: ممكن است.
فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند .
همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !
او گفت: ممكن است .
و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:29 توسط Jijal| |

عید قربان است و تو باید اسماعیلت را قربانی کنی اسماعیل تو چیست؟معشوقت؟ خانواده ات؟ آبرویت؟ ، شغلت؟ پولت؟  جانت؟
.
.
.
 نیازی نیست كه كسی بداند ، باید خود بدانی و خدا
_______________________________

می دونی؟

میگن گوسفندا همشون آنفولانزای خوکی گرفتن تو رو خدا تو نگیری ها

من یکی رو تو حساب کردم. عید قربان مارو جلو در و همسایه ضایع نکن

_______________________________


تو را اينجاست اسماعيل در جان
که خواهد کردش ابراهيم قربان

_______________________________

همچو ابراهيم ديدم شکل قرباني به خواب شکر الله بي عوض مقبول شد قربان من

...
..
.
بقیه در ادامه مطلب ...

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:9 توسط Jijal| |

به ادامه مطلب بروید ... (خیلی جالب)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:3 توسط Jijal| |

با داشتن خواب كافی اما باز هم احساس خستگی ؟! به نظر شما دلیل چیست؟ قبل از اینكه به خاطر سبك زندگی، داشتن فعالیت های متنوع و ... خود را سرزنش كنید، بهتر است در مورد علل و ریشه خستگی های مبهم و بی دلیل این مقاله را مطالعه فرمایید.

به ادامه مطلب... بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:26 توسط Jijal| |
روزی روزگاری یک زن قصد می‌کنه تا یک سفر دو هفته‌ای به ایتالیا داشته باشه... شوهرش اون رو به فرودگاه می‌رسونه و واسش آرزو می‌کنه که سفر خوبی داشته باشه...

زن جواب می‌ده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"...

مرد می‌خنده و می‌گه: "یه دختر ایتالیایی!"...

زن هیچی نمی‌گه و سوار هواپیما می‌شه و می‌ره... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی‌گرده، مرد توی فرودگاه می‌ره استقبالش و بهش می‌گه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"...

زن: "ممنون، عالی بود!"... مرد می‌پرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟"...

زن: "کدوم سوغاتی؟"... مرد: "همونی که ازت خواسته بودم... دختر ایتالیایی!"...

زن جواب می‌ده:

"آهان! اون رو می‌گی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر می‌شه یا دختر"...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:51 توسط Jijal| |
شیک پوش ترین و بد پوش ترین رهبران دنیا

به ادامه مطلب... بروید (جالب)

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:30 توسط Jijal| |
شخصی نزد همسایه‎اش رفت و گفت: گوش کن! می‎خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‎گفت... همسایه حرف او را قطع کرد

و گفت: قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‎ای یانه؟

- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت.

آیامطمئنی چیزی که تعریف می‎کنی واقعیت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنیده‎ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و
 گفت: پس حتما آن را از میان

صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‎ای.

مسلما چیزی که می‎خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‎ام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی‎کند،
حتما از صافی سوم، یعنی فایده ، رد شده است.
 
آیا چیزی که می‎خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت:

 پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید !!

آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی ...
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:24 توسط Jijal| |


اصولاً مدرنیته خیلی چیز بدیه چون همه چیز و تحت تأثیر قرار داده حتی طرز تفکر مردم نسبت به مسائل!البته تاریخ نشون داده که مردان در هر دوره ای از تاریخ برای جلب توجه خانوم ها باید یه بامبولی سر خودشون پیاده می کردند تا این موجودات فتنه انگیز ولی در عین حال بسیار خوش خط و خال! یه نیم نگاهی بشون بندازن.اما با گذشت زمان این خانوم ها که بشدت هم دمدمی مزاج بودند باعث شدن این مردای بدبخت برای اینکه روحیه تنوع طلبی زن ها ارضا بشه هی تیپ های مختلفی بزنن!خدا میدونه در آینده چه جوری باید باشیم تا این زن ها و دخترا به ما گوشه چشمی نظر بندازند!!!

به ادامه مطلب... بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:20 توسط Jijal| |

مراحل تبدیل بوش به اوباما !!!

و

عکس یه دختر باحال (دادنزنننن!)

و

عاقبت چشم چرانی !

و


و

گروه سرود توپولوها تقدیم میکند

و

فوتبال ده بالا !!!

و

پسر بد الان نوبت خودتم می شه حالتو می پرسم!!

و

تا نبینی باورت نمیشه...ببینی هم باورت نمیشه..ببین!!!
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:58 توسط Jijal| |
x╔╦╦╦═╦╗╔═╦═╦══╦═╗x
x║║║║╩╣╚╣═╣║║║║║╩╣x
x╚══╩═╩═╩═╩═╩╩╩╩═╝x


وقتی پسرا دور هم خلوت میکنند ؟

۱- ای رامین بدبخت دلت بسوزه همون دختری که به تو نخ نمیداد من رفتم شمارشو گرفتم

۲-من بدجوری عاشقش شدم . اگه این خوشکله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترهام رو کنار میگذارم


۳- بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی میپوشه و یه عینک آفتابی هم میزنه . وقتی هم که توی دانشگاه راه میره هیچکی رو تحویل نمیگیره . باید حالشو بگیریم


۴-ما اینیم دیگه بالاخره شماره رو دادیم به دختره


۵-بچه ها من میخونم شماها دست بزنید ... امشب خونمون بعله برونه ..امشب خونمون عشق و جنونه ...

۶-بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم

 

وقتی دخترا دور هم خلوت میکنند ؟

 

۱- وای این انگشتر رو کی خریده ؟ چقدر قشنگه !!!!!


۲-وای الهام جون نبودی امروز من با اون پسره قرار داشتم . اینقدر با هم حرف زدیم . حتی اسم بچه هامون هم انتخاب کردیم


۳- من خیلی دلم میخواد آی دی این پسره رو بدست بیارم تا باهاش چت کنم .


۴- امروز یه پسره خوشتیپ و با کلاس توی دانشگاهمون اومده بود . هر چی عشوه و ناز کردم براش تحویلم نگرفت . مگه من خوشکل نیستم


۵- سارا دیدی چه پسره مودبی توی فروشگاه بود . حتی توی صورتمون هم نگاه نکرد . خیلی پسره سر به زیری بود من که دلم پیشش گیر کرده


۶- مینا دختر با خودت چیکار کردی . چرا این همه چاق شدی . حالا باید بری بدن سازی اندامت رو بسوزونی تا این لباسهای تنگی که گرفتی اندازه ی تنت بشه

۷-راستی شیلا امشب میایی خونه ی ما . امشب جشن تولد منه . حتما بیا . چون میخواهیم کلی برقصیم
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:7 توسط Jijal| |

همیشه به دوران پیری خودم فکر می کنم..به اینکه اینجانب پیر شده است و روی تراس خانه اش نشسته است و در حالیکه چشمهایش را کلی باز و بسته می کند تا به زور از پشت عینکش عکس های جوانیش را ببیند به موسیقی گوش می دهد...

وقتی می گویم موسیقی ،فکر می کنم در دوران پیری چه گوش می دهم...خوب پدر من حتما به تصنیف های قدیمی گوش می داد و کلی هم حال می کرد....یعنی من می خواهم در حالیکه عکس های قدیمی می بینم بنشینم به ساسی مانکن که اگر میلیونی پول بدهند حاضر نیستم یک دقیقه ریختش را تحمل کنم گوش بدهم؟

نخیر من از الان به دنبال یک گرامافون هستم....من همیشه عاشق گرامافون بودم...

من با موهای سفید....یعنی آن روزها آرزویم چیست؟تصویرم از زندگی چیست؟یعنی آن روز به خودم و موهای مشکی امروزم فکر می کنم؟

در سکوتی عظــیم به درخت خیره شدم

 و در چشمان جوجه گنجشک رؤیــای تسخیر جهان را دیدم . . .

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:26 توسط Jijal| |
حال راحتم

چشمانم را می بندم

با هیچ زنگی نمی پرم

نه من منتظر کسی هستم

و نه کسی در انتظار من.....

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:25 توسط Jijal| |

حالا دلم می خواهد برات بگویم اصلا کلمات دروغند.اما حتی وقتی که می دانی فقط نقابند،آن قدر

 واقعی به نظر می رسندکه دلت می خواهد باورشان کنی.می خواهم بگویم این تو نبودی که کلمات را

 به کار می بردی،این کلمات بودند که تو را به کار می گرفتند و مصرفت می کردند تا برای خودشان چیزی

 بشوند که ارزش به ذهن ماندن داشته باشد.می خواهم بگویم حالا هر سنگی به نام توست و جلوه ی

 توست که می تواند آن جنب و جوش عظیم پشت دروازه را،شهر را،بی رنگ و محو کند.......

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:24 توسط Jijal| |

تجربه به من نشان داده، خيلي چيزها را نبايد گفت...

باشد، لال مي‌شوم و خاموش

تجربه به من نشان داده، خيلي چيزها را نبايد بروز داد...

باشد، خفه‌خان مرگ مي‌گيرم

تجربه به من نشان داده زيادي دَم پر آدم‌ها گشتن،

آن‌ها را از تو منزجر مي‌كند...

باشد كنار مي‌نشينم...

تجربه به من نشان داده...

...

اي مرده‌شور اين تجربه را ببرد كه اين روزها

منو از تهييج و تنفس و تعقل و لذت بردن از زندگي انداخته...

من دلم يه زندگي مي‌خواد بي‌پروا

من دلم يه زندگي مي‌خواد پر از عشق

من دلم يه زندگي مي‌خواد سرشار از تجربه‌هاي تازه كه دست‌و پاگير نباشن...

من اصلاً‌ دارم بهونه مي‌گيرم...

من دلم تو رو مي‌خواد...!

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:2 توسط Jijal| |


خورشید را باور داریم، حتی اگر نتابد. به عشق ایمان داریم، حتی اگر آن را حس نکنیم. به خدا ایمان داریم، حتی اگر سکوت کرده باشد.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:11 توسط Jijal| |
آهنگ جدید و فوق العاده زیبای علی لهراسبی به نام دلنوازان. این آهنگ تیتراژ پایانی سریال دلنوازان بوده که هم اکنون از شبکه سوم سیما در حال پخش است. تنظیم کننده این اثر نیز بهروز صفاریان می باشد.

و این هم لینک دانلود ...

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:10 توسط Jijal| |