اگر از طرفداران هنر و خصوصا نقاشی و طراحی باشید سایت geliografic را از
دست ندهید . این سایت شامل نقاشی های فوق العاده زیبا در ۵ موضوع متفاوت
می باشد . طرح ها و نقاشی های این موضوعات هر چند وقت یک بار به کلی تغییر
و طرح های جدید اضافه می گردند . در هر حال اگر از علاقه مندان هنر هستید
به اینجا بروید و بدانید قطعا در بعضی از تصاویر سایت غرق خواهید شد ! می دونی؟ میگن گوسفندا همشون آنفولانزای خوکی گرفتن تو رو خدا تو نگیری ها من یکی رو تو حساب کردم. عید قربان مارو جلو در و همسایه ضایع نکن _______________________________ با داشتن
خواب كافی اما باز هم احساس خستگی ؟! به نظر شما دلیل چیست؟ قبل از اینكه
به خاطر سبك زندگی، داشتن فعالیت های متنوع و ... خود را سرزنش كنید، بهتر
است در مورد علل و ریشه خستگی های مبهم و بی دلیل این مقاله را مطالعه
فرمایید. به ادامه مطلب... بروید زن
جواب میده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"... مرد میخنده و
میگه: "یه دختر ایتالیایی!"... زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره... دو
هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمیگرده، مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش
میگه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"... زن: "ممنون، عالی بود!"... مرد میپرسه: "خب
سوغاتی من چی شد پس؟"... زن: "کدوم سوغاتی؟"... مرد: "همونی که ازت خواسته بودم...
دختر ایتالیایی!"... زن جواب میده: "آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از
دستم بر میآمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر میشه یا
دختر"...
اصولاً مدرنیته خیلی چیز بدیه چون همه چیز و تحت تأثیر قرار داده حتی
طرز تفکر مردم نسبت به مسائل!البته تاریخ نشون داده که مردان در هر دوره
ای از تاریخ برای جلب توجه خانوم ها باید یه بامبولی سر خودشون پیاده می
کردند تا این موجودات فتنه انگیز ولی در عین حال بسیار خوش خط و خال! یه
نیم نگاهی بشون بندازن.اما با گذشت زمان این خانوم ها که بشدت هم دمدمی
مزاج بودند باعث شدن این مردای بدبخت برای اینکه روحیه تنوع طلبی زن ها
ارضا بشه هی تیپ های مختلفی بزنن!خدا میدونه در آینده چه جوری باید باشیم
تا این زن ها و دخترا به ما گوشه چشمی نظر بندازند!!! به ادامه مطلب... بروید و عکس یه دختر باحال (دادنزنننن!) و و و و و پسر بد الان نوبت خودتم می شه حالتو می پرسم!! و همیشه به دوران پیری خودم فکر
می کنم..به اینکه اینجانب پیر شده است و روی تراس خانه اش نشسته است و در
حالیکه چشمهایش را کلی باز و بسته می کند تا به زور از پشت عینکش عکس های
جوانیش را ببیند به موسیقی گوش می دهد... وقتی می گویم موسیقی ،فکر می کنم در دوران پیری چه گوش
می دهم...خوب پدر من حتما به تصنیف های قدیمی گوش می داد و کلی هم حال می
کرد....یعنی من می خواهم در حالیکه عکس های قدیمی می بینم بنشینم به ساسی
مانکن که اگر میلیونی پول بدهند حاضر نیستم یک دقیقه ریختش را تحمل کنم
گوش بدهم؟ نخیر من از الان به دنبال یک گرامافون هستم....من همیشه عاشق گرامافون بودم... من با موهای سفید....یعنی آن روزها آرزویم چیست؟تصویرم از زندگی چیست؟یعنی آن روز به خودم و موهای مشکی امروزم فکر می کنم؟ در سکوتی عظــیم به درخت خیره شدم و در چشمان جوجه گنجشک رؤیــای تسخیر جهان را دیدم . . . چشمانم را می بندم با هیچ زنگی نمی پرم نه من منتظر کسی هستم و نه کسی در انتظار من..... حالا دلم می خواهد برات بگویم اصلا کلمات دروغند.اما حتی وقتی که می دانی فقط نقابند،آن قدر واقعی به نظر می رسندکه دلت می خواهد باورشان کنی.می خواهم بگویم این تو نبودی که کلمات را به کار می بردی،این کلمات بودند که تو را به کار می گرفتند و مصرفت می کردند تا برای خودشان چیزی بشوند که ارزش به ذهن ماندن داشته باشد.می خواهم بگویم حالا هر سنگی به نام توست و جلوه ی توست که می تواند آن جنب و جوش عظیم پشت دروازه را،شهر را،بی رنگ و محو کند....... تجربه به من نشان داده، خيلي چيزها را نبايد گفت... باشد، لال ميشوم و خاموش تجربه به من نشان داده، خيلي چيزها را نبايد بروز داد... باشد، خفهخان مرگ ميگيرم تجربه به من نشان داده زيادي دَم پر آدمها گشتن، آنها را از تو منزجر ميكند... باشد كنار مينشينم... تجربه به من نشان داده... ... اي مردهشور اين تجربه را ببرد كه اين روزها منو از تهييج و تنفس و تعقل و لذت بردن از زندگي انداخته... من دلم يه زندگي ميخواد بيپروا من دلم يه زندگي ميخواد پر از عشق من دلم يه زندگي ميخواد سرشار از تجربههاي تازه كه دستو پاگير نباشن... من اصلاً دارم بهونه ميگيرم... من دلم تو رو ميخواد...!
خورشید را باور داریم، حتی اگر نتابد. به عشق ایمان داریم، حتی اگر آن را حس نکنیم. به خدا ایمان داریم، حتی اگر سکوت کرده باشد. و این هم لینک دانلود ...
روزی که اشک چاره گر دردهای خسته است، روز دیگری است
امروز اشک درد مرا بیشتر کند. . . . . . . . . نپرس بی تو کجایم
زل می زنم به قله ی کوهی که روبروی من است و از چارچوب پنجره خودنمایی می کند. امروز عجیب دلم برای تو تنگ شده است. زل می زنم به به سترگی و زیبایی کوه و دلم تنگ تر می شود. کاش نشانی از ترا در کسی بیابم. اشک قلبم را پر می کند و چشم هایم را می سوزاند و بیرون می غلطد.
امروز عجیب دلم برای تو تنگ است. چه اشتیاق دردآلودی و چه نیاز بی سرپناهی...
حتی سطرهای کتابم هم یاد ترا در من زنده می کند. عکس تو را در میان کلمات آن می توانم ببینم، می توانم بخوانم. آه، اشک دوباره جان مرا آتش می زند و بی آنکه بخوانمش کلمات را در خودش غرق می کند.
اگر روزی کسی را بیابم که بوی ترا بدهد و نشانی از تو در وجودش داشته باشد؛ این عشق بی حساب را در وجودش می ریزم و به عشق تو – که به عشق من نیازی نداشتی – جانش را، سیراب می کنم.
معشوق بی بدیل من! امروز عجیب دلم هوای ترا کرده است. نمی دانم چند سال و چند زمانه ی دیگر را باید سپری کنم تا بیابمت؛ اما نمی دانم چرا حال اینگونه بی تابت شده ام، تو بی تابیم را دوست داری؟
چند سال بعد، بعد از شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد فرستادن صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ...
دومی گفت: من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.
سومی گفت: من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره...
چهارمی گفت: همه تون می دونید که مادر چه قدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و می دونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه، چون چشماش خوب نمی بینه. من راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که می تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته. من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال، هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه.
برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از تعطیلات، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت:
میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه... من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم. به هر حال ممنونم.
مایک عزیز، تو برای من یک سینمای گرونقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50 نفر رو داره. ولی من همه دوستامو از دست داده ام، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام. هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم، ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم. من تو خونه می مونم، مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم.
ملوین عزیز ترینم، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی.
جوجه خیلی خوشمزه بود! ممنونم!
همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي
او پاسخ داد: ممكن است .
روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!
او گفت: ممكن است.
پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست .
همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري .
او پاسخ داد: ممكن است.
فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند .
همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !
او گفت: ممكن است .
و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...

.
.
.
نیازی نیست كه كسی بداند ، باید خود بدانی و خدا
تو را اينجاست اسماعيل در جان
که خواهد کردش ابراهيم قربان
_______________________________
همچو ابراهيم ديدم شکل قرباني به خواب شکر الله بي عوض مقبول شد قربان من
...
..
.
بقیه در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
به ادامه مطلب... بروید (جالب)
ادامه مطلب
و گفت: قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراندهای یانه؟
- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت.
آیامطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و
گفت: پس حتما آن را از میان
صافی دوم یعنی خوشحالی گذراندهای.
مسلما چیزی که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمیکند،
حتما از صافی سوم، یعنی فایده ، رد شده است.
آیا چیزی که میخواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت:
پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید !!
آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی ...
ادامه مطلب
x║║║║╩╣╚╣═╣║║║║║╩╣x
x╚══╩═╩═╩═╩═╩╩╩╩═╝x
وقتی پسرا دور هم خلوت میکنند ؟
۱- ای رامین بدبخت دلت بسوزه همون دختری که به تو نخ نمیداد من رفتم شمارشو گرفتم
۲-من بدجوری عاشقش شدم . اگه این خوشکله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترهام رو کنار میگذارم
۳- بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی میپوشه و یه عینک آفتابی هم میزنه . وقتی هم که توی دانشگاه راه میره هیچکی رو تحویل نمیگیره . باید حالشو بگیریم
۴-ما اینیم دیگه بالاخره شماره رو دادیم به دختره
۵-بچه ها من میخونم شماها دست بزنید ... امشب خونمون بعله برونه ..امشب خونمون عشق و جنونه ...
۶-بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم
۱- وای این انگشتر رو کی خریده ؟ چقدر قشنگه !!!!!
۲-وای الهام جون نبودی امروز من با اون پسره قرار داشتم . اینقدر با هم حرف زدیم . حتی اسم بچه هامون هم انتخاب کردیم
۳- من خیلی دلم میخواد آی دی این پسره رو بدست بیارم تا باهاش چت کنم .
۴- امروز یه پسره خوشتیپ و با کلاس توی دانشگاهمون اومده بود . هر چی عشوه و ناز کردم براش تحویلم نگرفت . مگه من خوشکل نیستم
۵- سارا دیدی چه پسره مودبی توی فروشگاه بود . حتی توی صورتمون هم نگاه نکرد . خیلی پسره سر به زیری بود من که دلم پیشش گیر کرده
۶- مینا دختر با خودت چیکار کردی . چرا این همه چاق شدی . حالا باید بری بدن سازی اندامت رو بسوزونی تا این لباسهای تنگی که گرفتی اندازه ی تنت بشه
۷-راستی شیلا امشب میایی خونه ی ما . امشب جشن تولد منه . حتما بیا . چون میخواهیم کلی برقصیم

نپرس بی تو کجایم، دلم شکسته و تنهاست درون خانه دنیا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت
14:8 توسط Jijal| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت
23:14 توسط Jijal| |
چهاربرادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند.
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت
22:18 توسط Jijal| |
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت
12:48 توسط Jijal| |
كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت
12:29 توسط Jijal| |
عید قربان است و تو باید اسماعیلت را قربانی کنی اسماعیل تو چیست؟معشوقت؟ خانواده ات؟ آبرویت؟ ، شغلت؟ پولت؟ جانت؟
_______________________________
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت
12:9 توسط Jijal| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت
17:3 توسط Jijal| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت
12:26 توسط Jijal| |
روزی روزگاری یک زن قصد میکنه تا یک سفر دو هفتهای به ایتالیا داشته باشه...
شوهرش اون رو به فرودگاه میرسونه و واسش آرزو میکنه که سفر خوبی داشته باشه...
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
13:51 توسط Jijal| |
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
13:30 توسط Jijal| |
شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت: گوش کن! میخواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو میگفت... همسایه حرف او را قطع کرد
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
13:24 توسط Jijal| |
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
13:20 توسط Jijal| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
9:58 توسط Jijal| |
x╔╦╦╦═╦╗╔═╦═╦══╦═╗x
وقتی دخترا دور هم خلوت میکنند ؟
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
18:7 توسط Jijal| |
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
17:26 توسط Jijal| |
حال راحتم
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
17:25 توسط Jijal| |
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
17:24 توسط Jijal| |
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت
16:2 توسط Jijal| |
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت
21:11 توسط Jijal| |
آهنگ جدید و فوق العاده زیبای علی لهراسبی به نام دلنوازان. این آهنگ
تیتراژ پایانی سریال دلنوازان بوده که هم اکنون از شبکه سوم سیما در حال
پخش است. تنظیم کننده این اثر نیز بهروز صفاریان می باشد.
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت
10:10 توسط Jijal| |




